پیش نوشت: این پست هم یکی از پستهای وبلاگ قبلی ام است که دوست داشتم اینجا هم آن را داشته باشم.
وقتی در کتاب فروشی ها لا به لای قفسه ها قدم میزنیم کتابهایی از جنس(how to) زیاد میبینیم. کتابهایی که تکنیک محور هستند. کتابهایی نظیر چگونه پولدار شویم و چگونه شاد باشیم و چگونه رابطه دلخواهمان را جذب کنیم و… .
همه این کتابها مستقل از این که موضوع اصلیشان چیست در یک چیز مشترکند و آن این که همه روی مباحثی متمرکز هستند که به شما می گوید چطور شروع کنید. یعنی می گوید چطور یک رابطه را شروع کنید؟ چطور مدیریت بر خود و دیگران را شروع کنید؟ چطور نقاشی یا موسیقی را شروع کنید؟ چطور صحبت کردن در جمع را شروع کنید؟… . کتابهایی که از این جنس هستند عموما تکنیک محور هستند و معمولا خواننده را با mindset و مدل ذهنی پشت موضوع کتاب آشنا نمی کنند. به همین دلیل خواننده با خواندن آن کتاب شاید چگونگی ورود به هر موضوعی را یاد بگیرد ولی هنر خروج از آن موضوع و بحث را یاد نخواهد گرفت.
بر عکس کتابهای از جنس …how to کتابهای از جنس …the art of هستند که معمولا تکنیک خاصی به شما یاد نمی دهند و در عوض به شما مدل ذهنی پشت هر بحث و موضوع را یاد می دهند. و شما از این طریق با مایندسِت پشت آن بحث آشنا می شوید. ودر نتیجه متناسب با هر موقعیت می توانید رفتار متناسب با آن موقعیت را تولید کنید.
همه ما کسانی را دیده ایم یا شاید خودمان هم از همان دسته افراد باشیم که چطور وارد شدن به یک مسیر ، یک موقعیت ، یک رابطه را بلد باشیم که عموما اینها از جنس تکنیک هستند اما معمولا هنر به موقع خارج شدن از یک مسیر، یک موقعیت، یک رابطه را نمیدانیم که اینها از جنس هنر هستند.
این هنر است که من بدانم کِی باید موقعیت شغلی ام را ترک کنم.
این هنر است که من بدانم کِی باید رابطه عاطفی ام با شخصی دیگر را ترک کنم.
این هنر است که من بدانم کِی باید یک دوست را کنار بگذارم.
این هنر است که من بدانم کِی دیگر حضور من بی فایده و حتی مضر است.
این هنر است که من بدانم  کِی باید محلی را ترک کنم یا صحبتم را قطع کنم…
به قول معلم عزیزم محمد رضا شعبانعلی: ” این هنر است که بدانیم کِی باید متوقف شویم”
 ماندن همیشه به نفع ما نیست.
 ادامه دادن به راهمان همیشه به نفع ما نیست
حتی تلاش مستمر  کردن همیشه به نفع ما نیست.
آدمها وقتی به ماندن عادت می کنند حتی خودشان هم گاهی رفتن را فراموش میکنند و شروع میکنند به تفسیر شرایط به نحوی که ماندن آنها را توجیه میکند.
چند سال پیش یک نقل قول شنیدم از یکی از دوستانم که خیلی با خودم مرور می کنم و در ذهنم دارم. آن دوست من تعریف میکرد که در پروژه ی یکی از کارخانه های بزرگ کشور با مهندسی آشنا شده بود که مسئول راه اندازی تجهیزات برق فشار قوی بوده. میگفت بعد از این که پروژه راه اندازی شد به دلیل کار بسیار خوب او در طول پروژه به او پیشنهاد شد که سمت مدیریت فنی مجموعه را بپذیرد و در قبالش حقوقی دریافت کند که خیلی بالاتر از عرف آن پست بود و آن زمان چنین مبلغی عرف نبود.  اما آن مهندس قبول نکرده بود. وقتی دوست من علت را از او پرسیده بود در جواب این را شنیده بود. “اینجا دیگه بیات شده، باید رفت”
 برای رفتن باید برای خودمان معیار داشته باشیم. برای آن مهندس ماندن تازمانی معنا داشت که ساختنی وجود داشت. به محض این که ساختن تمام می شود ماندن هم تمام می شود و باید رفت. رفت به جایی که بشود دوباره ساخت.
همه ی ما باید برای رفتن یک معیار شخصی داشته باشیم. برای هر رفتنمان باید یک معیار داشته باشیم واگر معیار نداشته باشیم محکومیم به ماندن و پوسیدن و با تمام احترام به مخاطب محکومیم به گندیدن، مثل آبی که در مرداب می ماند و می گندد.
همه اینها را گفتم که بگویم شروع کردن یک مهارت است امابه موقع تمام کردن یک هنر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *